باد نوبهاری

دم دمای صبح بود که تازه به خواب رفتم. تقریبن تمام شب رو با یک پشه دست و پنجه نرم می‌کردم. از اینکه توی اون سرما تا صبح بیدار بود و تمام تلاشش رو می‌کرد تا من نخوابم کلافه شده بودم. هر کاری که می‌تونستم انجام دادم تا شاید از دستش خلاص بشم، اما نشد. حتی نیمه شب تصمیم گرفتم اجازه بدم روی بدنم بشینه و نیشش رو تا ته وجودم فرو کنه و خونم رو نوش جان کنه، بلکه آروم بگیره. اما باز هم نشد و به نظر میومد که دوست داره با شکارش بازی کنه و خونش رو به جوش بیاره و از خون به جوش اومده بنوشه.

بالاخره پیروز شد. من از خستگی مفرط مغلوب شدم و به خواب رفتم. خواب خیلی سنگین. هیچ نفهمیدم و حسابی خواب بودم. یهو یه چیزی محکم خورد توی صورتم و من چشم‌هام رو باز کردم و از جا پریدم و نشستم. باد خنک صبح‌گاه اردیبهشت با یک سیلی آنچنان نوازشم کرد که انگار هیچ وقت نخوابیده بودم و همیشه هشیار بودم. چشمانم که باز شد همزمان صدای آواز پرندگان شروع شد. از همزمانی این دو اتفاق در یک لحظه شوک شدم. چشمام گرد شده بود و نشسته بودم روی تشک و هاج و واج داشتم به اطراف نگاه می‌کردم. انگار پرنده‌ها هم خواب بودند و باد با یک سیلی اون‌ها رو هم بیدار کرده بود و به محض از خواب بیدار شدن با شور و هیجان شروع به آواز خواندن کردند. برای دقایقی تمام توجهم به آسمان بالای سرم رفت که داشت از آبی کمرنگ به آبی پر رنگ تبدیل می‌شد. خوب نگاهش کردم. نور خورشید توی آسمان پخش شده بود و همزمان که این نور چشمم رو گرم می‌کرد، باد پوست تنم رو نوازش می‌کرد و صدای پرنده‌ها در گوشم طنین انداز بود.

به فکر فرو رفتم. سه روز قبل دوستی ازم پرسید که چرا باید صبح زود یوگا کنیم و من براش توضیح دادم که سطح انرژی کائنات در اون لحظه صبح بسیار بالاست. همیشه به این موضوع فکر می‌کردم که این انرژی رو چطوری میتونم توصیف کنم. چطوری می‌تونم به آدم‌ها بگم که چه کار کنند تا اون انرژی رو تجربه کنند. امروز خوب میدونم که اگه کسی میخواد این انرژی رو تجربه کنه خوبه که یک شب روی پشت بوم خونه توی همین روزهای بهاری بخوابه و صبح به باد بهاری اجازه بده تا پوست صورتش رو نوازش کنه و بقیه ماجرا رو تجربه کنه. اینطوری میتونه درک کنه که انرژی صبح‌گاهی کائنات که همه جا ازش صحبت میشه یعنی چه.

اینطوری بود که یاد اون حکایت سعدی افتادم که:

یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشه‌ای خفته. شوریده‌ای که در آن سفر همراه ما بود نعره‌ای برآورد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت.

چون روز شد گفتمش: آن چه حالت بود؟

گفت: بلبلان را دیدم که به نالش در آمده بودند از درخت و کبکان از کوه و غوکان در آب و بهایم از بیشه.

اندیشه کردم که مروّت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خفته.

دوش مرغی به صبح می‌نالید

عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش

یکی از دوستان مخلص را

مگر آواز من رسید به گوش

گفت باور نداشتم که تو را

بانگ مرغی چنین کند مدهوش

گفتم این شرط آدمیت نیست

مرغ تسبیح‌گوی و ما خاموش

و اینچنین ما صبح رو از دست میدیم و خاموشیم و نمی‌دانیم که چه نعمتی است این لحظات ناب.
زندگی همین لحظات هست که انگار زندگیش نمی‌کنیم.

5 ماه پیش

دیدگاهتان را بنویسید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.